و من از این سکوت در هراسم امروز سكوتي سنگين ، دلم را فرا گرفته
حس مي كنم حتي جرات شكستن اين سكوت را ندارم .
تمام طول روز ، كنار پنجره ي اتاقم مي نشينم ، بي هيچ كلامي ،
و هيچ نمي يابم تا مرهمي بر اندوه دلم باشد ،
حتي قطره اشكي نيز ندارم تا آرامم كند .
امروز من وامانده ام ،احساس میکنم این اتاق با دیوارهای بلند ش
حركت را از وجودم سلب كرده ،گویی دیگر هیچ قدرتی ندارم
درماندگي و خستگي امانم را بريده ،و مرا تسلیم این پنجره بسته کرده است .
وقتي كه من تنها ، بي تو ، كنار ديوار اتاقم مي ايستم ،
آيا تو مي داني دل من به ياد كدامين روزهاست؟
آيا تو مي فهمي كه روزهاي آبي ام ، رنگ ديگري به خود گرفته اند ؟
و آيا درك مي كني كه لحظه هايم ، چگونه در سكوت و دلتنگي سپري مي شود ؟
حس مي كنم اتاق مي خواهد از درد تنهايي ام ، فرو بريزد ،
و مرا زير اين سكوت اندوهبار دفن كند .
مي داني ، بي تو ديوارهاي اين اتاق و پنجره هاي خاطراتم ، دلگير است ،
مي داني ، وقتي قرار نيست تو بيايي ، آرزو می کنم خورشید هرگز طلوع نکند .
آرزو مي كنم ديگر پرندگان آوازي نخوانند ،و آرزو میکنم تمام شقایق ها پژمرده شوند

غوطه ور در اين سكوت هولناك با اين افكار درهم و برهم ،
ناگاه ، احساس مي كنم سالها از پي هم گذشته اند ،
و بعد از گذشت اين سالها ، بوي كهنگي تمامي خاطراتم را پر كرده ،
اما هيچ كس ، تنهايي ام را درك نكرده است .نمی دانم چه بگویم و چگونه بگویم
آیا من همچنان دلتنگ مي مانم ؟آیا باز هم پنچره ی دلم رو به دیوار باز خواهد شد .
و آيا روزي غربت و تنهايي ام پايان خواهد يافت ؟و باز هم نمیدانم ........
ديگر روياهاي زيبايم را به فراموشي سپرده ام ،دیگر نگاهم تنها بر خاطرات تلخ خیره مانده
و ديگر صدايم تنها با آواي غم جاريست .
ناگاه از هجوم اينهمه افكار پريشان ، بغضم مي شكند ،
آرام آرام اشك از گونه هايم سرازير مي شود ،
و باز هم بيشتر تنهايي ام را حس مي كنم ...
اما نه ،
چشمانم ، در سايه ي اين تنهايي ها ، همچنان در انتظار است ،
و هنوز هم تا پرتو طلوعي ديگر ، منتظر توست تا باز آيي ،
آري ، باز آ ی
باز آی تا درد تنهايی ام را در تو فرياد کنم ،
باز آی و با آمدنت ، غوغاي غمبار غروب و تنهايي را از دلم دور کنی
و آسمان دلم را ، چون گذشته ، آبي کنی
|
+| نوشته شده توسط
سمیه در جمعه
1386/06/02
|